اینک دیگر زمان صلح و رأفت نیست. دیگر مرد و نامرد؛ بد و خوب از هم جدا شده اند. امروز دیگر کسی باور ندارد که " کوفه همان تهران است ". امروز یزید، عمربن سعد را به میدان نمی فرستد بلکه خود به میدان می آید. امروز یزید می داند چه کسانی آزاده اند و دیگر حُر را روانه کارزار با حقیقت نمی کند.
امروز باید فریاد " أینَ طالب بدم المقتول بکربلا " را سر داد. باید انتقام گرفت. باید شورید. امروز زمان صلح و رأفت نیست! دیگر نباید گذاشت که امام با چاه درد دل کند. باید آماده کارزار شویم. امروز وقت آن است که قاتل حسین بن علی علیه السلام را سر برید. اگر عدل و داد را دیگران به خشونت تعبیر کردند بگذار بگویند که اینان ستمگر و خشونت طلبند. مگر ما نبودیم که گفتیم " خونی که در رگ ماست،هدیه به رهبر ماست" ؟ دور و برمان را بنگر! مظلوم تر از سید علی کیست؟ پس خونت را هدیه کن! جانت را فدا کن! ذکر یا حسین بگو و راه حسین (ع) را ادامه بده و همه دشمنان حسین را از دم شمشیر بگذران! تاریخ گفته است که بیشتر یاران مهدی (عج) ایرانی تبارند، پس راه را ادامه دهیم ، بیایید مرد نبرد باشیم نه مرد شعار!
زمانه ما نیز شمر و ابن زیاد و ابن سعد دارد. عمرو عاص و معاویه دارد. مدعیان خلافت دارد. عمرو عاص هایی مکار تر از زمان علی بن ابی طالب علیه السلام ، شمر هایی پست تر و بی وجدان تر از زمان حسین بن علی علیه السلام ، معاویه ای بی شرم تر از گذشته که امروز لباس پیامبر را نیز به تن دارد و عایشه هایی کثیف تر و بی حیاتر از زمان پیامبر. حال که اینان هستند پس ما نیز لباس مختار را به تن کنیم و حواسمان باشد که همیشه عاقبت " حُر " آزادگی نیست پس همین ابتدا مسیرت را مشخص کن؛ یا حسینی باش یا یزیدی؛ زمان ما خوارج معنایی ندارند.
تمام عاشقان احساس دارند رگی از حضرت عـبـاس دارند
اگر وبلاگتان را باز کردید و دیدید شونصد عدد نظر برای مطلب اخیرتان گذاشته اند تعجب نکنید زیرا سبزها همیشه بیدارند!
شبیه ستاد تضعیف روحیه می مانند. می خواهند بگویند ما برنده ایم و شما ولایتی ها بازنده. حرف خوبشان توهین است و حرف خوبترشان فحش. اگر امکاناتش را داشتند از پشت مانیتور هم برایمان سنگ پرتاب می کردند. کلی از ما بدشان می آید (خدا را هزار مرتبه شکر).
از خیلی چیزها ناراحتند.از اینکه ما نماز می خوانیم.از اینکه برای امام حسینمان عزاداری می کنیم.از اینکه به خاطر توهین آنها به رهبر و ولایت و امام خمینی عزیزمان راهپیمایی می کنیم زجر می کشند. آنها آنقدر کوچک مغرزند که نمی توانند درک کنند که تجمع از روی احساسات با راهپیمایی برای حفظ حرمت خون خدا فرق دارد. آن خود فروختگان به اجنبی دارند می میرند از اینکه ما حاضریم جانمان را فدای رهبرمان کنیم در حالی که خودشان حاضر نیستند در راه آرمانشان که آرمانی نیست حتی یک قطره خون بدهند.اینها باعث عصبانیت فتنه گران و پیروان بی خردشان می شود.
و اما ما ... برای برآشفتگی بیشتر دشمنان اسلام و کور شدن چشم این فتنه؛ هرچه بیشتر وحدتمان را حفظ می کنیم.شعارمان الله اکبر ؛راهمان خط رهبری و هدفمان لقاء الله است.
جانم فدای نام قشنگت یا حسین (ع)!
برای کارگزاران مملکتی می نوشت که قلمها را کوتاه بگیرید؛ خطها را نزدیک هم قرار دهید؛ حرف و سخنهای اضافی را حذف کنید؛ جداْ مواظب باشید که در استفاده از بیت المال مسلمین زیاده روی نکنید.
«بحار.ج ۴۱. ص ۱۰۴»
آبروی تو آبی است بسته؛ درخواست دیگران آن را قطره قطره می ریزد.پس بنگر که آبرویت را نزد که می ریزی.
«حضرت علی علیه السلام»
انقلاب ها چه وقت می میرند؟
درست در آن لحظه ای که بعضی از انسان های آرمانی پیشین، که به نام انقلاب در جامعه مطرح شده اند از فرط خوردن گوشت انقلاب، نقرس بگیرند و حاضر بشوند اهداف انقلابی دو سه دهه قبل را در ملاءعام به سخره بگیرند و خود بخندند و دیگران را در آن خصوص بخندانند.
دوست داشتم قبل از رفتنم چندتا نکته و نصیحت برای شما داشته باشم، هرچند که می دانم نسل امروز نسبت به هرگونه پند و نصیحتی آلرژی دارد و زود فیوز می پراند. اما خب با تحمل کردن این چند خط، جانتان که بالا نمی آید، ناسلامتی من دارم می میرم. پس خوب و با دقت گوش بدهید:

1. شنگول جان! تو برادر بزرگتر آن دوتای دیگر هستی، پس مراقبشان باش، مرسی. دفعه قبل که آقا گرگه وارد خانه شده بود و تو و منگول را قورت داده بود، من رسیدم و شکمش را پاره کردم و آزادتان کردم. اما از این به بعد من دیگر نیستم. اون قدیم مدیم ها قصه اینجوری بود که آقا گرگه اول صدایش را نازک می کرد و در می زد، شما پا نمی دادید.بعد دستهایش را آردی می کرد، شما پا نمی دادید.بعد سر و صورت و پاهایش را سفید می کرد، شما گول می خوردید و پا می دادید و در را باز می کردید. اما توی این دور و زمانه، عزیزم! گرگ ها اینقدر پر رو شده اند که نه تنها صدا نازک نمی کنند بلکه ادعای مامان شما بودن را هم ندارند و صاف و پوست کنده می گویند که: « لطفاً در را باز کنید؛ من گرگ هستم!» تا اینجایش که جای ترس ندارد. اما من از این می ترسم که شما هم آنقدر بزغاله باشید که حاضر شوید در و دروازه را راحت به روی گرگ باز کنید و نه تنها منتظر منت و التماس و در نهایت حمله آقا گرگه نشوید بلکه خودتان داوطلبانه open door شوید. و توی شکم گرگه افتخار کنید که ما اگر در را باز نمی کردیم، خانه را روی سرمان خراب می کرد!
2. منگول جان، آی بزغاله با توام! 75 درصد نگرانی من بابت تو است. بابت منگل بازی هایی که گهگاه از خودت استخراج می کنی و دیگران را هم با خودت به ته چاه می کشی. یادت نرود که هر گرگ و شغالی پشت در خانه هر بز و بزغاله ای، فقط به یک چیز می اندیشد که آن یک چیز نه اجاق گاز توست، نه النگو و گوشواه و بوق مرمری توست، نه پلی استیشن و انبار علوفه توست و نه چیز دیگری جز تو و آن گوشت خوش مزه ات! به همین خاطر تا وقتی پشت در هست، حاضر است هر شرط و تبصره و IF تو را سه سوت بپذیرد. ولی وقتی در باز شد و چراغ سبز نشان داده شد، هر راننده ای پایش را از روی ترمز بر می دارد و گاز می دهد و گاز می زند(!) یاس منگولا جونم!
3. حبه انگورکم، خوشگل و با نمکم. دختر کوچولو و دوست داشتنی ام. حبه جانم! من از تو فقط خاطره های خوش و قشنگ به یاد دارم.یادت هست اولین سالی که دانشگاه قبول شدی و رفتی، برایم نامه نوشتی: « بزی نشست رو ایوونش، نامه نوشت به مادرش ... .» من همانجا زیر لب گفتم ای ول حبه، دمت جزغال! همین روحیه ات را حفظ کن و بدان گرگها از شاخ تو همیشه می ترسند. امید مامان بزی تویی. مراقب برادرهای دست و پا چلفتی ات هم باش که گافهای جواتی ندهند و اگر روزی رسید که دیدی منگل بازی های منگول و آب شنگولی خوردن های شنگول دارد کار دستت می دهد، باز هم بپر پشت ساعت دیواری و پشت تیک و تاک ثانیه ها مخفی شو.
منبع: روزنامه کیهان؛82.با تصرف.
گذشته از طنز بودن مطلب؛ نکات جالبی دارد.