ایران سبز
ایران سبز

ایران سبز

دلنوشته

خدایا! ‏ همیشه می‌خواستم که شمع باشم، بسوزم، نور بدهم و نمونه‌ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم ‏باشم. می‌خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. ‏می‌خواستم در دریای فقرغوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می‌خواستم فریاد شوق و زمین ‏وآسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم. می‌خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و ‏مصلحت‌طلبان و غرض‌ورزان را رسوا کنم. می‌خواستم آنچنان نمونه‌ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای ‏چپ و راست نماند، طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان ‏سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند...‏ خدایا!‏ تو را شکر می‌کنم که دریا را آفریدی، کوه‌ها را آفریدی و من می‌توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق ‏بی‌نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم... ‏ خدایا!‏ تو را شکر می‌کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که ‏زیبایی‌هایت را و پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم

ترنم دل

گاهى نسیم ملایمى از معنویت مى‏وزد و جانت را طراوت مى‏بخشد.
حس مى‏کنى درمان تمام خسته‏دلى‏ها و افسردگى‏هایت، در آن نسیم، نهفته است.  


همچون خسته از راه رسیده‏اى هستى که به چشمه آبْ دست یافته، یاگرمازده‏اى که با پاى خسته و پرآبله، به سایه سارى در کویرى سوزان رسیده.
دوست دارى سر بر شانه آن نسیم بگذارى، دست در گردنت اندازد و از عطر جان‏بخش خود، مدهوش و سرشارت کند.
مى‏خواهى خلوت مسجدى و جذبه محرابى پیدا کنى تا دور از هیاهوى زندگى، با خود و خداى خود، خلوت کنى و حرف دل را بر زبان نیاز، جارى کنى و کامِ جان را از چشمه «ذکر» او سیراب کنى و عطشت را با برکه « یاد خدا » فرونشانى و روح خود را تازه و با نشاطسازى.
دلت مى‏خواهد به راحتى و بدون تردید و رودربایستى با خدا، پیشانى بر خاک بگذارى و سجده‏اى پُر اشک را به آستان آن «بى‏نیاز»، هدیه کنى.
هستى را با همه عظمتش، مانند یک «معبد» مى‏بینى و آسمان برافراشته را یک «محراب» ، و خود را یک « بنده » ؛ بنده‏اى که دل و جانش با چراغ معرفت، روشن است، و راه دراز خاک تا افلاک را با راهنمایى « اشک » طى مى‏کنى و براى بى‏پناهى و دلگیرى خود، پناهگاه و دلدارى چون خدا مى‏یابى و احساس مى‏کنى که در خلوت محراب نیاز، مستحقّ یک اجابت ناب هستى و با چشمى بیدار و دلى هشیار، براى اشتیاق سبز خود، راهى جز راز و نیاز نمى‏شناسى.
مى‏بینى که در درونت، در سویداى جانت، در ضمیر پنهانت، یک «خودِ الهى» و « فطرت توحیدى » نهفته است که هرگاه از آن صحبت مى‏شود. حرف‏ها را آشنا مى‏یابى و هر وقت به آن دعوت مى‏شوى، دعوتى صمیمى را شاهدى.
نباید بگذارى آن خودِ الهى و آن جلوه ربوبى که در سرشت توست، زیر لایه‏هاى ضخیم غفلت و غرور، نابود شود و در پسِ پرده‏هاى تیره عصیان و لذّت‏پرستى بمانَد.

پس خداى عالمیان را ، ز عمق جان و دل خویش، عاشقانه صدا کن

مناجات

 خدایا !
گاهی وقت ها
آدم احساس می کند چقدر به تو نزدیک تراست
در جاده های بی سرانجام
در دلگیری های دم غروب
در بهت ، درناباوری
خدایا !
کناربغض ، تو را می جوییم
که پناه بی پناهانی
که بزرگی...بزرگ ...بزرگ ...بزرگ...
بی آنکه بزرگی ات نمایشی  خواهد
که تو خود مفهوم شکوهی
و جهان ، صحنه ای از نمایش تو
هیهات
که در کرانه مبهوت،
گاه حرفی ، رنگی از افسوس می سازد
گاه دستی ، فرشی از اندوه می بافد
ای خدا
یاریم کن....