| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
خدایا! همیشه میخواستم که شمع باشم، بسوزم، نور بدهم و نمونهای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. میخواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. میخواستم در دریای فقرغوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. میخواستم فریاد شوق و زمین وآسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم. میخواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحتطلبان و غرضورزان را رسوا کنم. میخواستم آنچنان نمونهای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند، طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند... خدایا! تو را شکر میکنم که دریا را آفریدی، کوهها را آفریدی و من میتوانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بینهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم... خدایا! تو را شکر میکنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم
گاهى نسیم ملایمى از معنویت مىوزد و جانت را طراوت مىبخشد.
حس مىکنى درمان تمام خستهدلىها و افسردگىهایت، در آن نسیم، نهفته است.

همچون خسته از راه رسیدهاى هستى که به چشمه آبْ دست یافته، یاگرمازدهاى که با پاى خسته و پرآبله، به سایه سارى در کویرى سوزان رسیده.
دوست دارى سر بر شانه آن نسیم بگذارى، دست در گردنت اندازد و از عطر جانبخش خود، مدهوش و سرشارت کند.
مىخواهى خلوت مسجدى و جذبه محرابى پیدا کنى تا دور از هیاهوى زندگى، با خود و خداى خود، خلوت کنى و حرف دل را بر زبان نیاز، جارى کنى و کامِ جان را از چشمه «ذکر» او سیراب کنى و عطشت را با برکه « یاد خدا » فرونشانى و روح خود را تازه و با نشاطسازى.
دلت مىخواهد به راحتى و بدون تردید و رودربایستى با خدا، پیشانى بر خاک بگذارى و سجدهاى پُر اشک را به آستان آن «بىنیاز»، هدیه کنى.
هستى را با همه عظمتش، مانند یک «معبد» مىبینى و آسمان برافراشته را یک «محراب» ، و خود را یک « بنده » ؛ بندهاى که دل و جانش با چراغ معرفت، روشن است، و راه دراز خاک تا افلاک را با راهنمایى « اشک » طى مىکنى و براى بىپناهى و دلگیرى خود، پناهگاه و دلدارى چون خدا مىیابى و احساس مىکنى که در خلوت محراب نیاز، مستحقّ یک اجابت ناب هستى و با چشمى بیدار و دلى هشیار، براى اشتیاق سبز خود، راهى جز راز و نیاز نمىشناسى.
مىبینى که در درونت، در سویداى جانت، در ضمیر پنهانت، یک «خودِ الهى» و « فطرت توحیدى » نهفته است که هرگاه از آن صحبت مىشود. حرفها را آشنا مىیابى و هر وقت به آن دعوت مىشوى، دعوتى صمیمى را شاهدى.
نباید بگذارى آن خودِ الهى و آن جلوه ربوبى که در سرشت توست، زیر لایههاى ضخیم غفلت و غرور، نابود شود و در پسِ پردههاى تیره عصیان و لذّتپرستى بمانَد.
پس خداى عالمیان را ، ز عمق جان و دل خویش، عاشقانه صدا کن
خدایا !
گاهی وقت ها
آدم احساس می کند چقدر به تو نزدیک تراست
در جاده های بی سرانجامدر دلگیری های دم غروب
در بهت ، درناباوری
خدایا !
کناربغض ، تو را می جوییمکه پناه بی پناهانی
که بزرگی...بزرگ ...بزرگ ...بزرگ...
بی آنکه بزرگی ات نمایشی خواهد
که تو خود مفهوم شکوهی
و جهان ، صحنه ای از نمایش تو
هیهاتکه در کرانه مبهوت،
گاه حرفی ، رنگی از افسوس می سازد
گاه دستی ، فرشی از اندوه می بافد
ای خدا
یاریم کن....