بعضی ها حیف اند که تو این دنیا بمونن
حیف اند که گرد و غبار دنیا وجود آسمونی شونو فرا بگیره ….
بعضی ها انقدر که زلال اند به این دنیا
تعلق ندارن … اونها مثل چشمه اند …..
و خدا اونها رو می بره واسه خودش ….
و چقدر زیباست در آغوش خدا و محبوب
آرام گرفتن…. با ش ه ا د ت ……
اللهم ارزقنا ….
ر
شهید مدافع حرم محسن حججی 25 ساله اهل نجف آباد اصفهان عضو لشکر زرهی هشت نجف اشرف بود.
نیروهای داعش در سوریه پس از به اسارت در آوردن او سر از پیکر پاکش جدا کردند.
وی از اعضای مؤسسه شهید احمد کاظمی که به محرومیت زدایی در مناطق فقیر کشور می پردازد بود.
از این شهید فرزندی دو ساله به یادگار مانده است.
گاهى اگر دعایت مستجاب نشد ، برو و گوشه اى بنشین
زانوهایت را بغل بگیر و یک دل سیر گریه کن . شاید لازم
باشد میان گریه هایت بگویی :
*** اللهُـمَّ اغـفِــر لِیَ الـذُنوبَ الّـتـی تَحـبِـسُ الـدُّعــا ***
خـدایـا ، ببخش آن گناهانم را ، که دعایم را حبس کرده ر
شهید آوینی چه زیبا گفت:
مَشک رنجهای انقلاب را به دندان کشیدهایم و دست و پا دادهایم، اما آنرا رها نکردهایم.
و امروز هم؛
به امید خدا،
ما نیز تا زندهایم آن مَشک را رها نخواهیم کرد؛
حتی به اشک،
حتی به خون.
و در این مسیر،
دست و پا که هیچ، سرمان را هم خواهیم باخت...
و خون دل خواهیم خورد، تا ولیمان خون دل نخورد.
جام زهر را لاجرعه سر میکشیم تا ولیمان ناگزیر از آن نباشد.
ایستادهایم چون کوه، استوار و با صلابت،
در برابر هرآنچه و هر آنکه، چشم طمع داشته باشد به آرمانهای بلند خمینی کبیر و انقلاب اسلامیاش.
و نام نشان ما را لازم نیست در بین نسل اول و دوم انقلاب و حتی رزمندگان دفاع مقدس پیدا کنی!
ما از نسل سوم و چهارم انقلاب حضرت روحالله هستیم.
آنهایی که خمینی را ندیده، دل باختهاش شدهاند،
و بوی و خوی او را، در خمینی زمانه میبویند و میجویند.ر
لحظاتی قبـل از شهادت آقا مهـــدی !
در شـــرایطی که مهدی باکری در جزایــر مجنون در محـــاصــره
و زیــر آتش شــدید دشمن بود و با وجود اصرار شدید قرارگاه به مهدی
مبنی بر اینکه تو فرمانده هستی و بــرگرد به عقــب، او همچنان
میگــویــد بچههایم را رهــا نمیکنم برگردم .
و اما مکالمه آقا مهدی با شهید کاظمی به نقل از شهید احمد کاظمی:
مهــدی تماس گرفت ،
ـ گفت: میآیــی ؟
ـ گفتــم: بــا سر !
ـ گفـت: زودتر !
آمــدم خود را رســاندم به ساحــل دجــله دیدم همه چیز
متلاشی شـــده و قایقها را آتــش زدهاند، بــا مهدی تماس گرفتم ،
ـ گفتــم: چــه خبـــر شــده ، مهدی ؟
نمیتوانست حــرف بــزند، وقتــی هــم زد بــا همــان رمـــز
خودمـــان حرف زد و
ـ گفـــت: اینجـــا اشغــال زیاد است. نمــیتــوانم .
از آن طــرف از قـــرارگـــاه مــرتب تمــاس مــیگـــرفتنــد و
ـ میگفتنــد: هر طـــور شــده به مهدی بگو بیایــد عقب ،
تو تنهــا کسی هستی کــه آقا مهدی از ســر عــلاقــه
حـــرفت رو قبــول مــیکند .
مهــدی میگفت: نمــیتوانــد .
مــن اصــرار کردم.بــه قــرارگــاه هــم گفتــم .
ـ گفتنــــد: پس برو خودت بـــردار و بیـــاورش .
نشد !
یعنی نتوانستم !
وسیله نبود .
آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چارهای جز اصرار برایم نماند !
ـ گفتم: تو را خدا ! تــو را به جــان هــر کس دوســت داری !
هــر جــوری هست خودت را به مــا برسان بیا ساحل، بیا این طرف .
ـ گفت: پاشو تو بیا، احمــد!
اگــر بیایی، دیگــر بــرای همیشــه پیــش هــم هستیــم .
ـ گفتم: اینجــا،با ایــن آتش، نمیتــوانــم. تــو لااقل . . .
ـ گفت: اگــر بدانی ایــن جــا چــه جای خوبی شــده، احمــد !
پاشو بیا !
بچههـــا ایــن جــا خیلی تنها هستند . . .
فاصــله مــا 700 متــر بیشتر نمیشــد. راهــی نبــود.
آن محاصــره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و
مهدی مرتب میگفت: پاشو بیا، احمد !
صدایش مثل همیشه نبود. احساس کردم زخمی شده.
حتی صدای تیرهای کلاش از توی بیسیم میآمد.
بارها التماس کردم. بارها تماس گرفتم تا اینکه دیگر جواب نداد.
بیسیمچیاش گوشی را برداشت و
ـ گفت: آقا مهدی نمیخواهد، یعنی نمیتواند حرف بزند !
ارتباط قطع شد.
تماس گرفتم، باز هم و باز هم،
نشد که نشد . . .ر
دوست داشتن رهبری در وجود همه افراد از کوچیک تا بزرگ وجوددارد
و همه دوست داران رهبری یاوران ولایت محسوب می شوند .
وشما کاربرمحترم نیز جزو یاوران ولایت هستید .
امیدوارم در پرتو الطاف خداوندی وبا رهنمودهای امام خامنه ای همیشه ودر همه اوقات پیروز و سربلند باشید.