ایران سبز
ایران سبز

ایران سبز

سازمان ملل و آقای دکتر

سخنرانی دکتر احمدی نژاد ، یکی از بهترین سخنرانی های وی در این چند سال اخیر در مجمع عمومی سازمان ملل متحد بود. احمدی نژاد با همان سادگی کلام و آن شیوایی بیان موضوعاتی را مطرح کرد که ظاهرا پیش از این بارها بیان شده بود اما به عقیده من این بار در قالبی مطرح شد که با یک روند معنا دار به نتیجه گیری مشخص و واحدی می رسید. 

 

  • سخنرانی احمدی نژاد بر یک محور کلی استوار بود. و آن محور بررسی عدم صلاحیت سازمان ملل متحد و شورای امنیت برای تصمیم گیری برای امورات سایر کشورها بود. تمام پرسش گری های ده دقیقه نخست احمدی نژاد و یاد آوری های تاریخی ظلم ، استعمار و تجاوز و اشغال آمریکا در 400 سال گذشته زمینه ای برای پرداختن به بی کفایتی سازمان ملل در شکل و فرم کنونی آن بود.
  • احمدی نژاد علاوه بر این بر دو نکته کلیدی و حساس مجددا تاکید کرد. دو نکته که گویی بر پاشنه آشیل غرب وارد شد و آنان را مجبور به ترک میدان کرد.  نکته اول بحث شبهه برانگیز 11 سپتامبر بود که باعث شد نماینده آمریکا سالن جلسه را ترک کند و موضوع دوم بحث اساسی و مهم هولوکاست بود که نماینده فرانسه این بار از کوره در رفت و تاب حقیقت را نیاورد. دو سوال اساسی این است که اگر شبهه ای در موضوع 11 سپتامبر وجود ندارد چگونه است که پس از سالها که این موضوع دستاویز حمله ، اشعال و کشتار در دو کشور مسلمان می شود طراح اصلی این حملات در خانه ای متروکه در پاکستان به راحتی کشته می شود و جسدش در آب انداخته می شود. چرا بن لادن دستگیر نشد تا در دادگاهی صالح حضور یابد تا مردم آمریکا بدانند چه کسی فضای هوایی این کشور را برای حمله به برج های دوقلو امن کرد؟ و سوال بعدی این است که چرا جریمه پردازی کشورهای اروپایی باید منجر به بی خانمانی ، آوارگی و کشتار ملیون ها انسان در طول 60 سال گذشته در کشور فلسطین شود… امروز دیگر کسی از طرح این پرسش ها ابایی ندارد و این را باید مرهون روح شجاع و دلیر احمدی نژاد دانست.
  • به عقیده من احمدی نژاد با ذکاوت خاصی از طرح موضوع بیداری اسلامی فاصله گرفت. او باید کدام قیام را بیداری اسلامی می نامید و کدام را بلوا و آشوب تا اتحاد مسلمانان در چنین مجمعی جهانی و بزرگ خدشه دار نمی شد و او متهم به دخالت در امور داخلی سایر کشورها نمی گردید؟
  • دست آخر اینکه تنها با مراجعه به بخش نظرات برتر در زیر ویدیوهای سخنرانی دیشب احمدی نژاد در یوتیوب که به سرعت در حال پخش شدن است متوجه می شویم که مردمان جهان از هر نژاد و قومیتی سخنان احمدی نژاد را تحسین کرده اند و آنان را که صحنه حقیقت و راستی را ترک کرده اند مشتی بزدل ترسو نامیده اند. توجه شما را تنها به چند نظر زیر ویدیوهای وی در یوتیوب که همه آنها  با بیش از چنده ده  رای موافق همراهی شده اند جلب می کنم: 
  •  have way more respect for Ahmadinejad than any of those cowards who walked out!

    jwpjwp123

    Face it, the truth hurts!

    megabriano

    Go Ahmad go!

    dorianakinci

    What children, waliking out in his speech, if they’d have stayed they might have learnt something!

    dapanyal

    the idiots are the ones that left. only an idiot does not know that 9/11 was an inside job. xcalibur4l

    و در پایان سلام بر روح همیشه بیدار امام خمینی معمار انقلاب اسلامی که او بود که سخن حق و راستی را در دل های ما زنده و جاوید کرد…

هفته دفاع مقدس مبارک

   

ای شهیدان‎ ما بعد از شما هیچ نکردیم‎!!! لباس های خاکی تان را در میدان های مین و لابه لای سیم خاردارها رها کردیم،عهدمان را شکستیم و دعای عهد را ‏فراموش کردیم،زمان ندبه و سمات را گم کردیم‏‎. شربت های صلواتی را با نسیان بر زمین ریختیم و به عطش خندیدیم‎. بر تصاویر نورانی تان روی دیوارهای شهر رنگ سبز غفلت پاشیدیم و پوستر تبلیغاتی نصب کردیم‎. تاول شیمیایی را از یاد بردیم و غیرت ها را به بهایی اندک فروختیم‎... عشق را به بازی گرفتیم و از خونهایتان به راحتی گذشتیم‎... اما باز هم امیدی هست‎!!! آری ! تا ولایت هست هنوز امید داریم .‏

شعر انتظار

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

دروغ گفته ام آقا که منتظر هستم

کسی به فکر شما نیست راست می گویم

دعا برای تو بازیست راست می گویم

اگرچه شهر برای شما چراغان است

برای کشتن تو نیزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور می ترسم

دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم

من از سیاهی شب های تار می گویم

من از خزان شدن این بهار می گویم

درون سینه ما عشق یخ زده آقا

تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

کسی که با تو بماند به جانت آقا نیست

برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست

(سیدامیرحسین میرحسینی- میلادامام زمان ؛ اراک )


منبع : سایت مداحان دات کام

انتظار موعود

وقتی که عاشقی، وقتی تمام جاده های عالم برایت آرزوی آمدن تک سواری را زنده می کند که با آمدنش آسمان ستاره باران می شود و در کوله بارش نشانی تمام جاده های ناتمام را دارد، نشانی جاده ای که به هبوط بوته گل یاسی ختم می شود که سال ها از عطرش مست بوده ای، پنج شنبه شب ها حتی از غروب جمعه ها هم دلگیرتر است . دلشوره داری، یک هفته منتظر آمدنش بوده ای و حالا دیر کرده . دلت می خواهد راه بروی و صلوات بفرستی، صدقه کنار بگذاری و دعای خیر بکنی . واگر باز هم نیامد، رو به قبله بنشینی، موها را پریشان کنی و چشمانت را خیس; دعا کنی که این جمعه، همان جمعه موعود باشد .

پنج شنبه ها، دل های گرفته، راحت تر از چشم ها، بهاری می شود . بعضی پنج شنبه ها آرزو می کنی ایکاش یک جایی بود، دور از این شهر پر دود، که فقط آنهایی که عاشق عشق بودند - نه عاشق یک معشوق فانی - ، آنهایی که هنوز هم توی این عصر شلوغ و پر از روزمرگی، ندای قلبشان را می شنوند، نشانی آنجا را داشتند . آن وقت همه عاشق ها، پنج شنبه شب ها دست دلشان را می گرفتند و می آمدند در مجلسی که میزبانش هزاران نام دارد و هزاران هزار لطف . و آن وقت تمام شب فقط نوای «اللهم انی اسئلک ...» شنیده می شد و برای آمدنش ختم «امن یجیب ...» می گرفتیم و تا صبح با گریه فریاد می زدیم «الهی عظم البلا و برح الخفا ...» ...

می دانم که اگر 313 قطره اشک، خالصانه و با عشق ریخته شود، فردایش همان روز موعود است، همان روزی که مسیحا نفسی سبزپوش می آید و همه بیمارها شفا می گیرند، همان روزی که راه عبورش پر از عطر اقاقیا می شود و یاس های عاشق برای جوانه زدن در زیر پایش با هم رقابت می کنند . روزی که عاشق های خرابش می توانند خاک رهش را ببوسند .

محبوب من!

پنج شنبه باز هم گذشت، پنج شنبه گذشت و 313 قلب عاشق نبود که برای آمدنتان بگرید و «امن یجیب » بخواند . جمعه آمد و شما نیامدید تا برای زخم کهنه مان مرهم باشید و برای جاده بی عبور عشق، رهگذر .

غروب جمعه باز هم دلگیر است . باز هم می خواهم چشمانم را به آسمان بدهم و از خورشید سرخ نیمه جان بخواهم که اگر پیش شما آمد، به نیابت از تمام عاشقانتان بوسه بر خاک رهتان بزند .

شعر از مقام عظمای ولایت

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو

سپند وار زکف داده ام عنان بی تو

 

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ

زجام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

 

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی

پراست سینه ام از اندوه گران بی تو

 

نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق

ســــر بهـــار ندارند بلبـــلان بی تو

 

لب از حکایت شبهای تار می بندم

اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو

 

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان

نمی زندسخنم آتشی به جان بی تو

 

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم

نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

 

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم

چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

 

گزاره غم دل را مگر کنم چو امین

جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو