سلام به آقامحمدیاسین خودم

پسر عزیزم
اصولاً فکر کردن خیلی خوبه ،
کلا" فکر کردن چیزه خوبیه ، فکر کردن برای هر چیزی خوبه!
ببین عزیزم این کار سخت نیست . اصولا" چون ما تمرین نکرده ایم ، سخت به نظر می رسه . ولی کافی است قبل از انجام هر کاری درباره ی اون کار کمی بیندیشیم . پسر عزیزم فکر کردن اساس یک زندگی خوب است . پسر عزیزم بیا مؤدّب بودن را تمرین کنیم . نه برای خوشایند دیگران بلکه برای احترام به خودمان . مهم نیست که مخاطب ما مؤدّبانه برخورد کند یا نه ، ماباید مؤدّبانه رفتار کنیم و مطمئن باشیم که از این کار احساس خوبی خواهیم داشت .مطمئنّم که من و تو بچّه های گلی هستیم از این تمرین بهرمند خواهیم شد و خدا هم کمکمون خواهد کرد ...عزیزم بهر حال باید راه و رسم جوانمردی و فتوت را یه جورایی یاد بگیرم و تمرینش از حالا خیلی باحاله ...پس شروع کن ...
بسم الله
شبی ساکت و دلگیر خودم بودم و قلبی که ز غم بسته به زنجیر
و هنگام اذان بود
که پیچید در افاق یکی نغمه ی تکبیر
نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خدا باش و مشغول دعا باش
وگفتم به خدا بین دعایم
که دلتنگ اذان حرم کرببلایم .

پسرم عزیزم الان که این مطلب را مینویسم، حسابی دلم از هوای شهرم گرفته و دارم در آلودگیهایش نابود میشوم. بغض اجازهی نفسکشیدن نمیدهد. هوای شهر من خیلی آلوده است؛ اما نه آلوده از دود ماشینها و منواکسید کربن دلم از مردم شهرم گرفته…
دخترانی که همهی وقتشان را برای آرایشهای غلیظ صرف میکنند و تا میتوانند در مقابل پسران شهر جولان میدهند؛…..
پسرانی که همهی وقتشان را برای جذب دل دخترانی صرف میکنند که خود را زیر نقاب آرایش و زیبایی پنهان کردند . (البته چرایش را هنوز نمیفهمم. اگر تــو میدانی به من هم بگو.)
دیگر شهر من بوی معنویت نمیدهد. همه فکر میکنند که برای همیشه زنده اند … پسربچههای شهر من خود را طلبکار بزرگها و روحانیون شهر میدانند؛ …. بماندکه بعضی روحانیون هم بر طبل بی خیالی کوبیده اند . عزیزم اینجا شهدا فراموش شده اند ….
کاش گریه هایم دلنوشته ام می شد تا درد دل مرا می فهمیدی !
بگذریم ….
بعد از چند صباحی از بازگشت از بهترین سفر مشهد و برآورده شدن آروزیم…
بعد از گذشت چند صباحی از سفر مشهد مقدس ؛ وقتی از محل کار تا منزل را می آمدم؛ خود به خود دلم گرفت؛ دلم برای روزهای سفر تنگ شد؛ با خودم گفتم کاش برنمیگشتم؛
ای کاش ارباب مرا می طلبید ... روزهای پر از ارادت خدمت به ارباب؛ روزهای پر از عشق... و باز اشک است که روایتگر روزهای اردات من است ... پسر عزیزم دلم از مردم شهرم گرفته...دلم آسمون مهتابی میخواهد... پسر عزیزم امروز ساک جمع می کنم برای سفر به بهشت ، وضو می گیرم و دو رکعت نماز عشق ، از پیراهن شروع می کنم؛ ناگهان یاد پیراهن کهنه ای می افتم! کنار می گذارم...
بغض گلویم را پر می کند و ندای دلم بلند می شود:
سفر بهشت فقط یک دل عاشق می خواهد و پای استوار ، نگاهم به پایم می افتد! و خطاب به قدم های دلم می گویم:
آماده باش برای پیاده ی عاشقانه تا بهشت ….
در سفری که ویژه دعوت می شوی باید ویژه باشی. مخصوصاً اگر عید باشد و با پای دل راهی حرم یار شوی .

شرقی ترین شکوفه های شکوه، دامن دامن از آسمان مدینه می بارید و شاد باش فرشته های شکوفه پوش، نثار لحظه های زردرنگ و زنگار خورده زمین می شد.

شب برات بود و سپیده دم برکات. آفتاب از همه سوی لحظه ها، طلوع می کرد تا زمانه به درک عمیق روشنایی برسد. مدینه غرق در شادی بود و ربیع الثانی غوطه ور در سروری ناگزیر. پروانه های شوق، پی در پی می آمدند و شالی از پرواز بر دوش نسیم می افکندند. درخت ها تا پرنده شدن قد می کشیدند و لحظه های سرنوشت ساز، در شوق جوانه می زدند. بوی خوش نسیم نیایش، سرتاسر جهان را غرق در آهنگ شکوفایی کرده بود. ولایت سبز حضرت امیر علیه السلام یک بار دیگر در تبسم معصومانه طفلی، تجلی کرده بود و خنده های پی درپی «ابو محمد» تازه ترین شعر مولا را می سرود و سرشارترین اشتیاق به دریا پیوستن را به جریان در آورده بود. جوّ مدینه، ابری ناپایدار بود و قلب ولایت به قرصی مهتابب شب های شیدایی بود.
مدینه، عطرآگین عطوفت و طراوت لطیف اطلسی ها بود. مدینه آبستن نور بود و «ابومحمد» می آمد تا هویت هول انگیز شب صفتان را روشن کند. «ابومحمد» می آمد تا تنفس خوشبویش، جایگزین تعفن رایج حجاز شود.
«ابومحمد» می آمد تا تبسم را به انسان تعارف کند.
«ابومحمد» می آمد تا تردید در خاک خیال تاریخ ریشه ندواند که روشنی اولین اصلِ حقیقی زیستن است. «ابومحمد» می آمد تا «معتمدها» را به تماشای فروپاشی شیطان و عصیان دعوت کند. «ابومحمد» می آمد تا تمام ناباوری های ناباور را به کمال کدورت ناپذیر و زایینده خویش فراخواند. «ابومحمد» می آمد تا پشت میله های زندان را خم کند. می آمد تا خمی به ابرو نیاورد. می آمد تا تمام سیاه چال ها را در معرض تابش آفتاب سیمای خویش قرار دهد، می آمد تا زنبق ها در تاریک ترین لحظه ها برویند. می آمد تا پشت میله های زندان را خم کند، میله هایی که هیچ زمانی آسمان را درک نمی کنند و چشمه را نمی فهمند. «ابومحمد» می آمد تا حقارت به اوج تاریخ رسیده را خط بطلانی بکشد. «ابومحمد» می آمد تا زمینه ساز طلوع فراگیر زندگی باشد. از پشت پرده با خلق سخن می گفت تا نقش پرده غیبت را بر ضمیر روشن دلان هوشیار، حک کند. از پشت پرده با خلق سخن می گفت تا غربت خویش را بپوشاند و زمینه ساز غیبت آخرین حجت خداوندی باشد. «ابومحمد» می آمد تا هزار توی دلهر و هراس را با گام های استوار خویش به لرزه درآورد. می آمد تا تشنه ترین مدارهای مداوم را اسیر جاذبه کهکشانی خویشتن سازد.
«ابومحمد» می آمد پابه پای ذوالفقار علی علیه السلام می رفت شانه به شانه قافله سالار کربلا و می ماند پهلو به پهلوی فاطمه علیهاالسلام
همیشه پا در رکاب انتظار بود و چشم انتظار پا در رکاب ترین لحظه ها. سینه اش موج خیز التهاب بود و شانه اش، تبعیدگاه زنجیرها، آن قدر زلال بود که در حسرت تمام رودها جاری بود. آن قدر آرام می شکست که قلبش بدون صدا ترک برمی داشت. آن قدر ستاره بود که تمام شب ها، رؤیایش را به خواب می دیدند و آن قدر «محمد صلی الله علیه و آله » که «ابو محمد» شد. زمانه از یاد نخواهد برد که چگونه با برهانی بارانی و لطافت روحانی خویش، «فطرس نصرانی» را اسیر جذبه لاهوتی و غرق در شگفتی سرشار خویشتن نمودی؛ آن چنان که تا آخر عمر ملازم تو بود و پا در رکاب محبت تو.
آن زمان که «معتمد» می خواست تو را در «برکة السباع»، طعمه کینه ورزی خویشتن کند، عطر عطوفت و کرامت امامت بودکه در حضور تو موج می زد و حتی سنگ ها را در برابر تو به تواضع وا می داشت چه رسد به فطرت شیرهای بیشه تصرف. تاریخ به خاطر دارد که تو ایستادی و نماز به جای آوردی، آن زمان که شیران در قفس تسبیح تو را می کردند و شغالان بیرون از قفس، نفس های منفور و کینه پرور خویش را می کشیدند و در آتش انتقام می سوختند. آری! «ابومحمد» آمد تا این بار، شرقی ترین شکوفه های شکوه، دامن دامن بر آسمان مکه ببارد و جهان تشنه را از این انتظار طولانی وا رهاند.