انسان به گمشده ای می ماند که در بیابان برهوت « غفلت » آن هم در تاریکی هولناک شب ظلمانی « دوری از خدا » ـ که هیچ ستاره ای در آن نمی درخشد ـ گام برمی دارد و همچون جوجه ای یک روزه از سرمای « رها کردن معنویات » به خود می لرزد.
آدمی آن قدر در این وانفسا خود را فراموش کرده که حتی درد خارها و تیغ هایی که در پای روحش خلیده است را هم حس نمی کند.
این کاروان وادی غریبستان نور می خواهد و راهنما ؛ و مگر خدای حکیم و مهربان و عادل برای راهیابی ما ، ساربان نفرستاد؟
کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

ای ساربان کاروان انسان ، ای وسیله اتصال زمین و آسمان
یادتان هست قرار بود ما پشت سر شما حرکت کنیم تا راه را گم نکنیم؟ یادتان هست قرار بود . . .
آری شما یادتان هست ؛ ولی ما فراموش کاریم و سست پیمان و بی خیال ؛ خارها که نه دشنه های هوس نه پای ما که قلب ایمان و انسانیت ما را می درد ؛ اما از شدت خماری و خواب آلودگی مرگ آسای غفلت ، دیگر درد را هم احساس نمی کنیم ، بی حس شده ایم.
بی حس شده ایم ...

و می دانم که می آیی و حتی کوچک ترین شکی در آمدنت ندارم نه در آمدنت و نه در معصوم بودنت
حتی اگر تمام عالم جمع شوند و حرفهای گنجی خائن را تکرار کنند باز هم امید و انتظارم را فریاد میکنم
ای امید روزها و شبهای من منتظرت می مانم
به امید ظهور وعده داده شده ........
یازهرا
شیخ بهائی (رحمت الله تعالی علیه ):آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست زیرا اگر بسیار کار کند می گویند احمق است و اگر کم کار کند می گویند تنبل است . اگر بخشش کند می گویند افراط می کند و اگر جمع گرا باشد می گویند بخیل است . اگر ساکت و خاموش باشد می گویند لال است و اگر زبان آوری کند می گویند ورّاج و پرگوست .اگر روزه بر آورد و شبها نماز بخواند می گویند ریا کار است و اگر نکند می گویند کافر است و بی دین. لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
گاهى نسیم ملایمى از معنویت مىوزد و جانت را طراوت مىبخشد.
حس مىکنى درمان تمام خستهدلىها و افسردگىهایت، در آن نسیم، نهفته است.

همچون خسته از راه رسیدهاى هستى که به چشمه آبْ دست یافته، یاگرمازدهاى که با پاى خسته و پرآبله، به سایه سارى در کویرى سوزان رسیده.
دوست دارى سر بر شانه آن نسیم بگذارى، دست در گردنت اندازد و از عطر جانبخش خود، مدهوش و سرشارت کند.
مىخواهى خلوت مسجدى و جذبه محرابى پیدا کنى تا دور از هیاهوى زندگى، با خود و خداى خود، خلوت کنى و حرف دل را بر زبان نیاز، جارى کنى و کامِ جان را از چشمه «ذکر» او سیراب کنى و عطشت را با برکه « یاد خدا » فرونشانى و روح خود را تازه و با نشاطسازى.
دلت مىخواهد به راحتى و بدون تردید و رودربایستى با خدا، پیشانى بر خاک بگذارى و سجدهاى پُر اشک را به آستان آن «بىنیاز»، هدیه کنى.
هستى را با همه عظمتش، مانند یک «معبد» مىبینى و آسمان برافراشته را یک «محراب» ، و خود را یک « بنده » ؛ بندهاى که دل و جانش با چراغ معرفت، روشن است، و راه دراز خاک تا افلاک را با راهنمایى « اشک » طى مىکنى و براى بىپناهى و دلگیرى خود، پناهگاه و دلدارى چون خدا مىیابى و احساس مىکنى که در خلوت محراب نیاز، مستحقّ یک اجابت ناب هستى و با چشمى بیدار و دلى هشیار، براى اشتیاق سبز خود، راهى جز راز و نیاز نمىشناسى.
مىبینى که در درونت، در سویداى جانت، در ضمیر پنهانت، یک «خودِ الهى» و « فطرت توحیدى » نهفته است که هرگاه از آن صحبت مىشود. حرفها را آشنا مىیابى و هر وقت به آن دعوت مىشوى، دعوتى صمیمى را شاهدى.
نباید بگذارى آن خودِ الهى و آن جلوه ربوبى که در سرشت توست، زیر لایههاى ضخیم غفلت و غرور، نابود شود و در پسِ پردههاى تیره عصیان و لذّتپرستى بمانَد.
پس خداى عالمیان را ، ز عمق جان و دل خویش، عاشقانه صدا کن