دوست داشتم قبل از رفتنم چندتا نکته و نصیحت برای شما داشته باشم، هرچند که می دانم نسل امروز نسبت به هرگونه پند و نصیحتی آلرژی دارد و زود فیوز می پراند. اما خب با تحمل کردن این چند خط، جانتان که بالا نمی آید، ناسلامتی من دارم می میرم. پس خوب و با دقت گوش بدهید:
1. شنگول جان! تو برادر بزرگتر آن دوتای دیگر هستی، پس مراقبشان باش، مرسی. دفعه قبل که آقا گرگه وارد خانه شده بود و تو و منگول را قورت داده بود، من رسیدم و شکمش را پاره کردم و آزادتان کردم. اما از این به بعد من دیگر نیستم. اون قدیم مدیم ها قصه اینجوری بود که آقا گرگه اول صدایش را نازک می کرد و در می زد، شما پا نمی دادید.بعد دستهایش را آردی می کرد، شما پا نمی دادید.بعد سر و صورت و پاهایش را سفید می کرد، شما گول می خوردید و پا می دادید و در را باز می کردید. اما توی این دور و زمانه، عزیزم! گرگ ها اینقدر پر رو شده اند که نه تنها صدا نازک نمی کنند بلکه ادعای مامان شما بودن را هم ندارند و صاف و پوست کنده می گویند که: « لطفاً در را باز کنید؛ من گرگ هستم!» تا اینجایش که جای ترس ندارد. اما من از این می ترسم که شما هم آنقدر بزغاله باشید که حاضر شوید در و دروازه را راحت به روی گرگ باز کنید و نه تنها منتظر منت و التماس و در نهایت حمله آقا گرگه نشوید بلکه خودتان داوطلبانه open door شوید. و توی شکم گرگه افتخار کنید که ما اگر در را باز نمی کردیم، خانه را روی سرمان خراب می کرد!
2. منگول جان، آی بزغاله با توام! 75 درصد نگرانی من بابت تو است. بابت منگل بازی هایی که گهگاه از خودت استخراج می کنی و دیگران را هم با خودت به ته چاه می کشی. یادت نرود که هر گرگ و شغالی پشت در خانه هر بز و بزغاله ای، فقط به یک چیز می اندیشد که آن یک چیز نه اجاق گاز توست، نه النگو و گوشواه و بوق مرمری توست، نه پلی استیشن و انبار علوفه توست و نه چیز دیگری جز تو و آن گوشت خوش مزه ات! به همین خاطر تا وقتی پشت در هست، حاضر است هر شرط و تبصره و IF تو را سه سوت بپذیرد. ولی وقتی در باز شد و چراغ سبز نشان داده شد، هر راننده ای پایش را از روی ترمز بر می دارد و گاز می دهد و گاز می زند(!) یاس منگولا جونم!
3. حبه انگورکم، خوشگل و با نمکم. دختر کوچولو و دوست داشتنی ام. حبه جانم! من از تو فقط خاطره های خوش و قشنگ به یاد دارم.یادت هست اولین سالی که دانشگاه قبول شدی و رفتی، برایم نامه نوشتی: « بزی نشست رو ایوونش، نامه نوشت به مادرش ... .» من همانجا زیر لب گفتم ای ول حبه، دمت جزغال! همین روحیه ات را حفظ کن و بدان گرگها از شاخ تو همیشه می ترسند. امید مامان بزی تویی. مراقب برادرهای دست و پا چلفتی ات هم باش که گافهای جواتی ندهند و اگر روزی رسید که دیدی منگل بازی های منگول و آب شنگولی خوردن های شنگول دارد کار دستت می دهد، باز هم بپر پشت ساعت دیواری و پشت تیک و تاک ثانیه ها مخفی شو.
منبع: روزنامه کیهان؛82.با تصرف.
گذشته از طنز بودن مطلب؛ نکات جالبی دارد.
غربیها در حالی که ما را قتل عام و غارت میکردند از مدارا و ترقی و مدرنیته سخن میگفتند و مدرن شدن را غربی شدن و سکولاریزه شدن، معنا میکردند که به مفهوم ترک دین و اخلاق و زیر پا نهادن استقلال ملی، غرور انسانی و منابع اقتصادی کشور بود و هرگونه مقاومت مردمی در برابر اشغالگری و کودتاهای امریکایی و انگلیسی و صهیونیستی را نوعی توحّش و مقاومت در برابر مدرنتیه میخواندند.
نمی دانم چرا هر بار از «شهید» می نویسم، عطر لاله ها، بی شائبه به مشامم می رسد.«شهید» کلمه ای است که هر چه بخوانی اش تازه تر می شود.شهادت درختی است که هر چه بیشتر از او بچینند بیشتر بار می دهد.چشمه ای است که هر چه از او آب برداری، بیشتر فوران می کند.شهادت، آبشاری معکوس است که بر ستون های آسمان جاری است.شهادت، پله کانی است که خدا آن را بر دیوار قدیمی جهان گذاشته است تا هرکس دلش برای چیدن ماه تنگ شده، از آن بالا برود.مگر نگفته اند که «شهادت نردبان آسمان بود»حالا «شهید» رفته است و نامی از خود برای تنهایی ما به یادگار گذاشته است.حالا او آن قدر دور رفته است که بگوید از جنس دنیای ما نیست، از جنس دنیای ما نبود ...حالا می دانیم که هر چه بیشتر خواب، پلک هایمان را سنگین می کند، عطر جادویی درخت شهادت را کمتر حس می کنیم.امّا یادمان نرود که میله روزها آن قدر مقابل چشمانمان را سیاه نکنند، تا چهره معصوم او را از یاد ببریم.یادمان باشد که قاب عکس او را از طاقچه خاطرات، پایین بیاوریم و هر عصر پنج شنبه هم که شده با دستمال گریه، پاک کنیم.یادمان باشد که «شهید» و «شهادت» را از یاد نبریم.

وقتی به خاطراتِ سالهای «اصلاحات» باز میگردم و روزنامههای زنجیرهای را به خاطر میآورم همین «فحاشی» را میبینم. و میبینم نسلی را که با خواندن فحشهای برآمده از قلم «مصلحان» بزرگ شده است... افسوس میخورم
دوستان قبل از فحاشی لطف کنن و یه سری به روزنامه ها بزنن بعد بیان و هر چی دوست دارن فحش بدن
غرض از گفتنِ اینها و شاید بهانهٔ این گفتن، نظر یکی از دوستان گلم در پست قبلی بود .
نکتهٔ جالب دربارهٔ «رفقای سبز بی دین»، و «راست کج فهم که از نردبان دین بالا می روند » این که دوستان راستی از ابزار دین برای رسیدن به مقاصد شومشان استفاده می کنند و دوستان چپی نیز دین را ذبح می کنند و لائیک به تمام معنا هستند.
بله. این نسلی است که پا به عرصه وجود گذاشته اینگونه بزرگ شده اند و فحاشی های این دوگروه را دیده است ولی می خواهم بگویم نسلی که فحش دیده، فحش شنیده و فحش داده است. نسلی است سوخته که آموخته است که در جواب فحش، فحش بدهد. سخت است که دیگر بتواند ایران را بسازد ...
و وای بر چنین نسلی. از هر طیف و سلیقه که باشد، باشد.
یک نکته هم بگویم: اینروزها همه طنازند؛ اما با وجود این همه مدعی، جای «گلآقا» همچنان خالی است.
خوشگل فکرهای کاسه لیس غرب، غیرتمندی و انسانیت را از این دختر آمریکایی بیاموزند!
سربازان رژیم صهیونیستی یک دختر 21 ساله آمریکایی را که در حال اعتراض به جنایات این رژیم بود، با شلیک مستقیم گاز اشکآور به صورت وی کور کردند. به گزارش شبکه ایران به نقل از روزنامه صهیونیستی هاآرتص، سفارت ایالات متحده در تلآویو خواستار تحقیق در خصوص چگونگی نابینا شدن یکی از اتباع خود در جریان پرتاب گاز اشکآور از سوی نیروهای اسراییلی شد.

روزنامه هاآرتص در گزارش خود آورده است که "امیلی هنوکوویکز" 21 ساله اهل نیویورک، از 6 هفته پیش به عنوان دانشجوی خارجی
به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب ...