
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین،
دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی ؟
بی پناهم ، خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی ؟

به نام رب جلیل

گفتی وفادار
به اندازه انگشتان یک دست می داشتی
از در صلح با معاویه در نمی آمدی
چه زخم ها داشته ای
از تیغ دشمنان
طعنه یاران دست به سفره و
مشت بر پیشانی
تا سبوی آبی که همسرت
برای رفع عطش
با زهر هلاهل در گلویت جاری ساخت
شاید کسی جز حسین
تنهاییت را درک نکرد
نمی دانم
آنگاه که بر دوش ها می رفتی
کسی به چشم های حسین
نگاه کرد یا نه
اشک هایش را دید یا نه
نمی دانم
نمی دانم
حکمتش را نمی دانم
رشادتت را در صفین و نهروان
نادیده گرفتند و
امامت تان را برحسین
که گوش به فرمان شما داشت
و ندیدند سفره سخاوت تان را
که نصیب دوست و دشمن می شد
و فراموش کردند
سیدالشباب اهل جنت هستی و
اشبه الناس به پیغمبر
شاید راز هلهله آن شب یاران سفیانی
که برجنازه ات تیر می انداختند
همین شباهت با محمد باشد
محمد را کشتند !
محمد را کشتند!
که جشن انتقام
ریشه ای عمیق در جاهلیت اعراب دارد
و چه خوب
به اصالتشان باز گشتند
سلام
و فردا مصیبت جانکاه رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله
و شهادت سبط مظلومش حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام.
و چه باید گفت از این مصیبت ؟
غروب جمعه شد و باد ایستاده بیایی
که فرش پای تو باشد اگر پیاده بیایی
و آب سینه سپر کرده بر عناصر دیگر
که روی شانه ی خیسش قدم نهاده بیایی
و جمعه هاست جدل می کنند یکسره باهم
ز راه چشم ز دل از کدام جاده بیایی
بخوانمت به همین واژه های الکن و خیسم
ببینمت به همین لحن صاف و ساده بیایی
غروب جمعه شد و کفش هام جفت شدند و
دلم تپید که شاید اجازه داده بیای
من قصد ندارم در این مطلب مثل بعضی دوستان از محمد نوری زاد گلایه کنم، یا به سوابقش در کیهان و روایت فتح اشاره کنم و ایراد بگیرم که چرا تغییر کردی و چرا دست از عقاید سابقت برداشتی؟ چون اصلا مهم نیست. تغییر و تحول جزو خصوصیات آدمیزاد است. کل تاریخ صحنهی همین تغییر و تحول آدمهاست. تغییر آدمهای بزرگی که نوریزاد در برابر آنها اصلا به حساب نمیآید. نویسنده کیهان بودن هم آنچنان مقام و منزلتی نیست که انگشت به دهان بمانیم. معاویه ظاهرا نویسنده برخی نامههای رسول خدا بوده! (یا چنین ادعایی داشته) چه زیبا نوشته است محمد نوریزاد که «برای همین دو روز ریاست، قلم در میکشند و با قلمی که پوزهاش به چربی سفره آلوده است، از «نخبهکشی» مینویسند و به قول آن دوست، اصلا کاری به این ندارند که «حقکشی» در تاریخ خونبار شیعه، سابقهی دور و درازتری دارد. آن هم به دست کسانی که برای خود، سوابق درخشانی قائلند و به وقت ضرورت یک به یک آنها را برمیشمارند و اساسا «نان» همان سوابق را میخورند! حال آنکه «حال» آنان چیز دیگریست. میگویند شمربن ذیالجوشن، در رکاب حضرت امیر (ع) و در جنگ صفین، زخمها برداشت و سالها به «جانبازی» خود مباهات میکرد و یا عقبهی او، طلحه و زبیر، مگر در رکاب اسلام و رسول خدا (ص) کم مجاهدت کردند!…» هر وقت سابقه، اعتبار، نسب و لقبِ طلحه و زبیر و شمر به داد آنها رسید، خوب طبیعی است که دیگران هم چنین حقی را دارند که از اعتبار و سابقهشان مایه بگذارند و حق و حقوقشان را طلب کنند. پس من به نفس چرخشهای نوریزاد کاری ندارم. آزاد است و اختیار خودش را دارد. تا دیروز از جمهوری اسلامی دفاع میکرد، امروز دلش میخواهد دفاع نکند. این حق نوریزاد است. چکار به کار او دارم؟ من فقط میخواهم به سهم خودم از نوریزاد تشکر کنم. چون او درسهای زیادی به من آموخته که قطعا در زندگی شخصی و اجتماعی و نیز در آیندهی سیاسی و رسانهای من تاثیرات خوبی خواهد داشت. اگر نوریزاد نبود، خیلی از عبرتهای تاریخ در لابلای صفحات همان کتابهای تاریخ میماند و کسی به درستی درک نمیکرد که فراز و فرود آدمها یعنی چه؟ اگر نوری زاد نبود، معنی این حدیث شریف امیرالمومنین را متوجه نمیشدم که «جاهل را نمیبینی جز در حال افراط یا تفریط!» انصافا ما از این جهت مدیون نوریزادیم و باید خداوند را شکر کنیم که او را مایهی عبرت ما قرار داده. تا افراط و تفریط او را تکرار نکنیم و به سرنوشت او دچار نشویم. من با دیدن نوریزاد، از کتابهای تاریخ به زمان حاضر نقل مکان میکنم و از سرنوشت خودم میترسم. چون ظرفیت نوریزاد شدن را دارم. من باید مراقب باشم که در دفاعم از یک عقیده خاص (مثلا دفاع از حاکمیت و یا مخالفتم با اصلاحطلبان) و یا هنگام چرخش از همان عقیدهی سابق، معتدل باشم، انصاف داشته باشم. نه مثل دیروز نوریزاد باشم که رقبایش را اهل لشگر یزید و معاویه میدانست و نه مثل امروز او که حر سپاه همان شمرها و عمرسعدهای سابق شده! البته آدمهایی مثل نوریزاد زیادند. نوری زاد کوچکترینشان هست. شخصیتهای بزرگتر و مهمتر از نوریزاد هم داریم که اسیر افراط و تفریط شدند. مثلا جناب آقای صانعی. در روزهایی که حتی خود امام خمینی هم اشتباهات و اشکالات نظام را قبول داشت، آقای صانعی در جایگاه یک مسئول جمهوری اسلامی ادعا میکرد که «همه چیز ما زیر این گنبد کبود، عالی است!» (عین جمله ایشان) خلاصه اینکه جوری زندگی کنیم و طوری حرف بزنیم که فردا و پس فردا لااقل از خواندن نوشتههای خودمان خجالت نکشیم. کسی به ریشمان نخندد که چرا تا این حد چرخش؟ چرا لااقل یک سیر منطقی نداشتید؟ در پایان مجددا از آقای نوریزاد تشکر میکنم و از ایشان میخواهم که با تمام قوا به راهشان ادامه بدهند و خم به ابرو نیاورند و اسیر جوسازیها نشوند. من حتی حاضرم برای دفاع از ایشان به همراه سایر دوستانم در دنیای مجازی کمپینی راه اندازی کنم. همچنین از مقامات قضایی و امنیتی عاجزانه خواهش میکنم کاری به کار آقای نوریزاد نداشته باشند. اگر هزار نامهی دیگر هم نوشت، او را اذیت نکنند. حتی اگر فیلم و سریال هم ساخت و سرش را به دیوار کوبید و در قنوت نمازش گریه کرد و خودش را شکنجه داد، مانعش نشوند. اجازه بدهند فیلمش را بازی کند! مطمئن باشند که تاثیر این فیلمهای جدید و بینندگان آن از «چهل سرباز و پروانهها» بیشتر نخواهد بود.