بسم الرب المهدی (عج)
اى مرد همیشه جوان! کدام روز سپید از پشت کوههاى روز مىآیى؟ کدام صبح صادق، خورشید را به کوچههاى تنگ کاهگلى مىآورى؟ کدام روز فرشتگان نام تو را بر ماذنهها فریاد مىکنند؟ کدام روز عیسى مسیحعلیه السلام از هفت آسمان فرود مىآید و به قامتبلند تو اقتدا مىکند؟ کدام روز شاعران به جاى شعر نیایش مىخوانند؟ کدام روز بوى گرم نان سفرههاى کوچک مستضعفان را پر مىکند؟ کدام روز فلسفه چشمهاى تو تدریس مىشود؟ آخر اى آفتاب روشن اطمینان نام تو آواز پر جبرئیل است، در گوش هوش زمان هزار سال است که هر غروب دلتنگ آدینه به سمت ظهور تو نماز مىگذاریم آیا صبح نزدیک نیست؟؟؟؟؟؟؟....
سلام به همه دستای عزیزم
دلم واسه همه شما تنگ میشه
بدلیل سفر زیارتی تا اطلاع ثانوی نیستم
حضور شما عزیزان مایه مباهات بنده و دلگرمی است
پس به یاری ام بشتابید با نظرات سازنده خود
برای ظهور آقا و منجی آخرالزمان حضرت
مهدی (عج) یکبار دعای فرج را زمزمه کنید
ومرا نیز دعا بفرمائید
یا حق
یه روز یه ترک بود...اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان. شجاع بود و نترس. در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک، در برابر دیکتاتوری ایستاد او برای مردم ایران ، آزادی می خواست و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.
یه روز یه رشتی بود...اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی. او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را و برای همین در برابر ستم ایستاد آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.
یه روز یه اصفهانی بود...اسمش حسین خرازی بود وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره. کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان. آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.
یه روز یه ... ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و ...!تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و به تلاش برای شکستن قفل دوستی ما افتادند و از آن پس........
"یه روز یه ... بود"
را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند.

« و چه قصه غم انگیزی...»

آقای اصغر فرهادی شما که «جدایی نادر از سیمین» را ساختید و اسکار هم گرفتید ،مبارک تان باشد!ولی من هم چند کلمه ای با شما حرف دارم برادر اصغر!اینجا بعضی ها می گویند شما به قصد اعتراض و دشمنی با آرمانهای ملت این فیلم را ساخته اید و برخی هم می گویند شما بهترین فیلم سینما ایران را ساخته اید. ولی من با این حرفها کاری ندارم .با اینکه فیلم شما،من و ملت من را دروغگو می خواند و تنها راه رهایی را مهاجرت به خارج می داند، با اینکه در ذهن شما چادر زیبای ما که از پاکترین گوهر آفرینش یعنی مادرمان زهرا(س) به ما به ارث رسیده، گره خورده با فقر و بی فرهنگی، خشونت و بدبختی، با اینکه بازیگران فیلم شما در مصاحبه با رسانه های بیگانه به عدم امکان پخش صحنه های مبتذل در سینمای ایران اعتراض می کنند و با اینکه آقای شمقدری با شوق فراوانی فیلم شما را تحسین می کند،هیچ کاری ندارم،فقط می خواهم برایتان بنویسم وقتی که ایران نبودید اینجا چه گذشت!! وقتی شما به عنوان یک مرد مسلمان دستان نا محرم آنجلینا جولی را با افتخار و با لبخند می فشردی

اینجا پسری به نام علیرضا روشن یتیم شد و زنی با صلابت اعلام کرد که به همسر شهیدش می بالد!وقتی شما قند در دل تان آب می شد که قرار است جایزه اسکار بگیرید ما اینجا با چفیه های مشکی به بدرقه شهیدان مان رفتیم . برادر اصغر،ببخشید یادم رفت که شما دیگر برادر ما نیستید !همانهایی که به شما اسکار دادند علیرضای ما را هم یتیم کردند.با خودتان فکر کرده اید که چرا فیلم تان مورد توجه غرب قرار گرفته است؟به نظرتان اگر فیلمی از نکات مثبت جامعه ایرانی می ساختید با کیفیت بالا،باز هم به شما اسکار می دادند؟ آقای فرهادی مگر شما فرزند این خاک نبودید ؟مگر برای این ملت فیلم نساختید؟پس چه شد که زبان به تشکر از مایکل بارکر گوشودید و فراموش کردید همت،باقری و باکری را! نکند اینها را نمی شناسید؟ ما هم به سبک خودمان فیلم، هنر و جشنواره را می فهمیم ولی بی تعارف می گویم که «گول »خوردید و ارزان فروختید!شما با آنجلینا جولی دست حرام دادید و ما اینجا با فرشتگانی به نام شهید دست بیعت دادیم و افسوس که دیگر وقتی برای جبران ضررتان نیست...
پروانه می گفت...
من گلهای زیادی را دیده ام...
من گل لاله را می شناسم. گل نسترن را دیده ام. با شقایق دوست بوده ام. با مریم و سوسن و ... هم نشین شده ام.
اما بارها و بارها، به تمامی آنها گفته ام که هیچ کدامشان برای من، گل نرگس نمی شوند. من عاشق دیوانه گل نرگس ام.
این را دیگر، همه گل های سرزمین من - همه گلهایی که مرا می شناسند- می دانند.
یک بار گل سرخی از من پرسید: پروانه جان! پروانه خوب و دوست داشتنی! این چه رازیست که تو همیشه و در همه جا و در حضور تمامی گل ها، تنها و تنها از گل نرگس می گویی و تنها و تنها از عشق او یاد می کنی؟
این گل نرگس چه دارد که تو را این گونه شیفته و بیچاره خویش کرده است؟ به گل های سرزمین مان نگاه کن! لاله را با تمام زیبایی اش ببین!
طنازی مریم را بنگر!
دل بری سوسن را شاهد باش!
این ها همه آرزو دارند که زمانی - آن هنگام که برای استراحت، اندکی در کنارشان می آسایی- حرفی هم از آنها بزنی و سخنی هم در باب محبت آنها بگویی و افسوس و صد افسوس که همگی در حسرت این آرزو مانده اند...!!!
من در پاسخ گل سرخ گفتم: گل سرخ عزیز! با خود عهد کرده ام- تا آن هنگام که در سرزمین ما گل نرگس هست- از عشق هیچ گل دیگری سخنی نگویم.
تو خود بگو که آیا تا وقتی وجود نازنین گل نرگس هست، می توان عاشق دل باخته گل دیگری بود؟!
اصلا مگر می شود ادعای عشق داشت و عاشق او نبود؟!
گل سرخ غمگنانه گفت: پروانه عزیز دوست داشتنی! در سرزمین ما هزاران گل نرگس هست. در همسایگی من، ده ها نمونه از آن ها روییده است و تو تا به حال به هیچ کدامشان حرفی از عشق نزده ای.
پس چگونه است که ادعای عاشقی گل های نرگس را داری؟!
و من باز در پاسخش گفتم: گل سرخ عزیز! گل نرگس حقیقی را در هیچ باغچه ای نمی توان یافت...
گل نرگس من گل نرگسی یگانه است، او صاحب تمامی گل های عالم است. او مقتدای تمامی پروانه های عاشق پیشه است. او دلیل پروانگی من است ...
و تمامی آرزوی من...
و ای کاش...
ای کاش...
ای کاش که آرزوی طواف کردن به دور او را به گور نبرم!
که همگان می دانند عمر پروانه، چه کوتاه، چه اندک... و چه ناچیز است!
من گل های زیادی دیده ام،
اما هیچ کدامشان برای من، گل نرگس نمی شود.
گل یگانه تنهای نوازشگر من!...
سلام دوستان عزیزم
بدلیل اینکه تا دور روز آینده امکان به روز شدن نیست
از امروز به پیشواز رو امام عصر میروم
یا صاحب الزمان(عج) ادرکنی

عشق یعنی راه رفتن تا سحر
عشق یعنی گریه های بی ثمر
عشق یعنی لحظه های بی کسی
عشق یعنی دوری و دلواپسی
عشق یعنی دوری از زیباترین
غربت مطلق به روی این زمین
عشق یعنی دستهای باز تو
عشق یعنی با تو در پرواز تو
عشق یعنی یک دل تنگ و غریب
عشق یعنی دختری پاک و نجیب
عشق یعنی چشمهای مست او
نامه هایم در فشار دست او
عشق یعنی شعرهای سوخته
عشق یعنی شمع نا افروخته
عشق یعنی تا ابد در راه او
تا همیشه یک جهان گمراه او
عشق یعنی دردهای بی شمار
عشق یعنی عاشق و فصل بهار
عشق یعنی خسته ام از بی کسی
کی به داد این دل من می رسی؟
عشق یعنی سین و آ همراه ناز
عشق یعنی سوی کوی او نماز
عشق یعنی نامه های بی جواب
دیدن و بوئیدن او حین خواب
عشق یعنی سادگی یعنی امیر
او میاید زنده می مانی نمیر!