X
تبلیغات
رایتل

ایران سبز
عده ای از جوانان (مرد) خدمت حضرت علامه
حسن زاده آملی(حفظه الله) رسیدند
 و از حضرتش خواستند که آن ها را نصیحتی فرمایند.
 علامه فرمودند: سعی کنید با نامحرم رابطه
نداشته باشید
چه زن باشد چه مرد!! 
گفتند:
آقا مگر مرد هم نامحرم می شود؟
علامه فرمودند:
هر کس با خدا ارتباط ندارد نامحرم است.
[ سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1396 ] [ 12:56 ] [ روح الامین ]

و بـَـدبـَختے مـــا
از آنجــا شُــروع شــد کــه پنداشتیـــم
مُحــرم یــک دَهــه می آیــد و می رود.
مُحــرم از کِے هَســت شــد؟
آیـا تـا بـه حـــال از خودت پُرسیده اے؟
آرے
از آن زَمـــان کـه غَـدیــر نیســت شُـــد.
غَدیر را نیست کردند و ما نظاره کردیم.
وَقتے غدیـــر فرامـــوش شــد.
مُحــــرم بَــرپــــــا شــد.
محـــرم عــزاے نادیــده گرفتـن غدیـــر اسـت . .


[ شنبه 22 مهر‌ماه سال 1396 ] [ 12:56 ] [ روح الامین ]

ما ساکن ظهر جمعه هاییم
تو منتظری که ما بیاییم
غربت چه حکایت غریبیست
آقا تو کجا و ما کجاییم. . .

اللهم عجل لولیک الفرج
[ پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1396 ] [ 12:53 ] [ روح الامین ]

نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَاالْغَفُــورُالرَّحِـــیمُ

 و مـــن . .


هنــــوز و تا همیشــه به

همین یک آیه دلخــوشــم

” بندگانم را آگاه کن که
من بخشنده ی مهــــربانم !
[ دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1396 ] [ 12:59 ] [ روح الامین ]

49.gif49.gif49.gif

بعضی ها حیف اند که تو این دنیا بمونن
حیف اند که گرد و غبار دنیا وجود آسمونی شونو فرا بگیره ….
بعضی ها انقدر که زلال اند به این دنیا
تعلق ندارن … اونها مثل چشمه اند …..
و خدا اونها رو می بره واسه خودش ….
و چقدر زیباست در آغوش خدا و محبوب
آرام گرفتن…. با ش ه ا د ت ……
اللهم ارزقنا ….


49.gif49.gif49.gif ر

[ چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1396 ] [ 16:19 ] [ روح الامین ]

ر

[ دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 16:18 ] [ روح الامین ]

شهید مدافع حرم محسن حججی 25 ساله اهل نجف آباد اصفهان عضو لشکر زرهی هشت نجف اشرف بود.

نیروهای داعش در سوریه پس از به اسارت در آوردن او سر از پیکر پاکش جدا کردند.

وی از اعضای مؤسسه شهید احمد کاظمی که به محرومیت زدایی در مناطق فقیر کشور می پردازد بود.

از این شهید فرزندی دو ساله به یادگار مانده است.

[ دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 14:19 ] [ روح الامین ]


گاهى اگر دعایت مستجاب نشد ، برو و گوشه اى بنشین
زانوهایت را بغل بگیر و یک دل سیر گریه کن . شاید لازم
باشد میان گریه هایت بگویی :

*** اللهُـمَّ اغـفِــر لِیَ الـذُنوبَ الّـتـی تَحـبِـسُ الـدُّعــا ***
خـدایـا ، ببخش آن گناهانم را ، که دعایم را حبس کرده
ر

[ جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 16:17 ] [ روح الامین ]

نتیجه تصویری برای شهید آوینی متحرکنتیجه تصویری برای شهید آوینی متحرک

شهید آوینی چه زیبا گفت:

مَشک رنج‌های انقلاب را به دندان کشیده‌ایم و دست و پا داده‌ایم، اما آن‌را رها نکرده‌ایم.
و امروز هم؛
به امید خدا،
ما نیز تا زنده‌ایم آن مَشک را رها نخواهیم کرد؛
حتی به اشک،
حتی به خون.
و در این مسیر،
دست و پا که هیچ، سرمان را هم خواهیم باخت...
و خون دل خواهیم خورد، تا ولی‌مان خون دل نخورد.
جام زهر را لاجرعه سر می‌کشیم تا ولی‌مان ناگزیر از آن نباشد.
ایستاده‌ایم چون کوه، استوار و با صلابت،
در برابر هرآن‌چه و هر آن‌که، چشم طمع داشته باشد به آرمان‌های بلند خمینی کبیر و انقلاب اسلامی‌اش.
و نام نشان ما را لازم نیست در بین نسل اول و دوم انقلاب و حتی رزمندگان دفاع مقدس پیدا کنی!
ما از نسل سوم و چهارم انقلاب حضرت روح‌الله هستیم.

آن‌هایی که خمینی را ندیده، دل باخته‌اش شده‌اند،
و بوی و خوی او را، در خمینی زمانه می‌بویند و می‌جویند.ر

[ سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 16:16 ] [ روح الامین ]

لحظاتی قبـل از شهادت آقا مهـــدی !

در شـــرایطی که مهدی باکری در جزایــر مجنون در محـــاصــره

و زیــر آتش شــدید دشمن بود و با وجود اصرار شدید قرارگاه به مهدی

مبنی بر اینکه تو فرمانده هستی و بــرگرد به عقــب، او همچنان

می‌گــویــد بچه‌هایم را رهــا نمی‌کنم برگردم .

و اما مکالمه آقا مهدی با شهید کاظمی به نقل از شهید احمد کاظمی:

مهــدی تماس گرفت ،

ـ گفت: می‌آیــی ؟

ـ گفتــم: بــا سر !

ـ گفـت: زودتر !

آمــدم خود را رســاندم به ساحــل دجــله دیدم همه چیز

متلاشی شـــده و قایق‌ها را آتــش زده‌اند، بــا مهدی تماس گرفتم ،

ـ گفتــم: چــه خبـــر شــده ، مهدی ؟

نمی‌توانست حــرف بــزند، وقتــی هــم زد بــا همــان رمـــز

خودمـــان حرف زد و

ـ گفـــت: اینجـــا اشغــال زیاد است. نمــی‌تــوانم .

از آن طــرف از قـــرارگـــاه مــرتب تمــاس مــی‌گـــرفتنــد و

ـ می‌گفتنــد: هر طـــور شــده به مهدی بگو بیایــد عقب ،

تو تنهــا کسی هستی کــه آقا مهدی از ســر عــلاقــه

حـــرفت رو قبــول مــی‌کند .

مهــدی می‌گفت: نمــی‌توانــد .

مــن اصــرار کردم.بــه قــرارگــاه هــم گفتــم .

ـ گفتنــــد: پس برو خودت بـــردار و بیـــاورش .

نشد !

یعنی نتوانستم !

وسیله نبود .

آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره‌ای جز اصرار برایم نماند !

ـ گفتم: تو را خدا ! تــو را به جــان هــر کس دوســت داری !

هــر جــوری هست خودت را به مــا برسان بیا ساحل، بیا این طرف .

ـ گفت: پاشو تو بیا، احمــد!

اگــر بیایی، دیگــر بــرای همیشــه پیــش هــم هستیــم .

ـ گفتم: اینجــا،با ایــن آتش، نمی‌تــوانــم. تــو لااقل . . .

ـ گفت: اگــر بدانی ایــن جــا چــه جای خوبی شــده، احمــد !

پاشو بیا !

بچه‌هـــا ایــن جــا خیلی تنها هستند . . .

فاصــله مــا 700 متــر بیشتر نمی‌شــد. راهــی نبــود.

آن محاصــره و آن آتش نمی‌گذاشت من بروم برسم به مهدی و

مهدی مرتب می‌گفت: پاشو بیا، احمد !

صدایش مثل همیشه نبود. احساس کردم زخمی شده.

حتی صدای تیرهای کلاش از توی بی‌سیم می‌آمد.

بارها التماس کردم. بارها تماس گرفتم تا اینکه دیگر جواب نداد.

بی‌سیم‌چی‌اش گوشی را برداشت و

ـ گفت: آقا مهدی نمی‌خواهد، یعنی نمی‌تواند حرف بزند !

ارتباط قطع شد.

تماس گرفتم، باز هم و باز هم،

نشد که نشد . . .ر

[ دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1396 ] [ 16:16 ] [ روح الامین ]

1 2 3 4 5 ... 66 >>

نویسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب